نیمه شب آرزوهایم را در برگه می نویسم و زمانی که مرا را تماشا می کردند،ورق را تا می زنم و آنها را در لای کتابی قدیمی می گذارم.بر سرشان ورق می زنم در حالی که صدای ناله شان را می شنوم..آنگاه می روم و در کف اتاق دراز می کشم و به سقف نگاه می کنم،آی چه حسی دارد بدون هیچ آروزی.صبح می خوابم بدون استرسی.بیدار می شوم آنگاه که خورشید در وسط آسمان در پشت ابرها گیر افتاده است.حال چه کنم،نمی دانم به پیشه آینه ام می روم.او مرا می بیند و من او را.می پرسم حال چه کنم؟او فقط تماشا می کند، آری خود فهمیده ام که او عاشق من است و من با نگاه کردن او به من،مستش می شوم.گریه ام می گیرد و با من ابر های گریسته اند،حال من و ابر و آینه سه تا اشک ریزان، من جدا گریه کنان ابر جدا،آینه جدا.ابر ها می بارند چون خورشیدی نمی بینند و من برای آرزوهایم می گریم،آینه تو چرا؟اشک هایش را بر گونه اش پاک می کند و چیزی نمی گوید.
ما را در سایت سلامت مغز دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 17